X
تبلیغات
رایتل

حکایت همسفر قدیمی

جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:39 ب.ظ

 

 

تا حالا به تقدیر فکر کردید؟

بعضی وقتها اتفاقاتی میفته که اصلا در مخیله ات نمیگنجد

چند سالی بود که از جلوی ترمینال جنوب رد نشده بودم

دیروز یه دفعه خودم رو اونجا دیدم و یاد یک خاطره برام تازه شد

آخرین باری که اونجا بودم سال 81 بود

اجازه بدید از یکم قبل تر شروع کنم  

 

  

 

 

 

اونروزها من یه سرباز بودم البته نه از نوع کچلش

مو داشتم بسی کمند که گاهی هم باعث گیرهایی

از سوی عناصر مافوق میشد(یادش بخیر روز آخر خدمت به

ما گیر داده بودن تا موهایت رو کوتاه نکنی کارت بی کارت)

 

به هرحال شب نیمه شعبان بود و ما از طریق فرمول پاچه خواری

چند روزی مرخصی نصیبمون شده بود

بارو بنه را داخل پارچه ای پشمینه ریختم و چوبی به سرش زدم

چوب رو بر روی دوش نهادم بسان آر پی جی و روانه میدان خروجی بروجرد شدم

 

هر چی صبر کردم اتوبوس نیومد

از اونجایی که من زیاد تاریخ یادم نمیمونه

نمیدونم از سرما میلرزیدم یا از گرما عرق میریختم

به هرحال خسته شده بودم

هرچی اتوبوس میومد پر بود ،یه آدم خیر هم پیدا نمیشد ما رو

رایگان برسونه،هرکی نگه میداشت از نگاهش معلوم بود قصد خیر نداره

حتی حاضر شدیم پشت وانت سوار  شیم ولی نشد

 

بالاخره راه چاره را در خرج کردن پول یافتم

سوار یه پیکان قراضه شدیم

بعید میدونستم این ماشین توان عبور از اون گردنه ها رو داشته باشه

کمی که از شهر دور شدیم ماشین جوش آورد

راننده همه ظرفهای آب رو خالی کرد روی رادیاتور و دوباره حرکت کردیم

توی ماشین به نوبت انواع دعاها رو خوندیم 

حتی از توی اون کتاب معروف دعاها،دعای جوش آوردن ماشین رو هم خوندیم

ولی اون دعاها واسه اون گردنه ها مناسب نبود فوق فوقش درمورد تپه های عربستان اثر میکنه

دوباره توقف کردیم ولی اینبار آب تموم شده بود و مجبور شدیم از نمونه های آزمایشگاهی استفاده کنیم!

 

وقتی کار به مرتبه سوم رسید دیگه قیدش رو زدم و سوار یه مینی بوس شدم

(شاید بهتر باشه بگم مینی باس چون اینجا اذهان منحرف زیاده)

ارتفاع مینی بوس کم،قد ما هم بلند

من فقط در حدود 1 متر کوتاه تر از حامد حدادی ام

دیگه شکل کمون شده بودم که رسیدیم به اراک

 

بعد از کمی صبر یه پراید اومد،پراید هم اونموقع واسه خودش ماشینی بود

منم شاد و خندان سوار شدم 

هنوز در شور و شعف بودم که یه آدم پت و پهن اومد کنار من نشست

اون زمان دو نفر جلو سوار میشدن و اصولا کمربند یه قطعه اضافی تو ماشین بود

من که کلا عرضی ندارم و هرچی دارم در طول خلاصه میشه

ولی با این حال عرض صندلی محدود بود و همسفر عریض

خب از نون غیر رایانه ای تغذیه کرده بود دیگه

در تمام طول مسیر دنده رو  تو وجودم حس میکردم،خدا نصیبتون نکه

هیچوقت به اندازه اونروز آرزوی دیدن گنبد حضرت معصومه رو نداشتم

با دیدنش گل از گلم شکفت  

وقتی پیاده شدم تمام انحناهای صندلی در بدنم شکل گرفته بود

و استخونهام نرم شده بود،حال میداد اون وسط برک بزنم

ولی شما از من انتظار ندارید که تو همچون شهری از این جلف بازیها دربیارم؟

بازهم اتوبوس کرج پیدا نشد مجبور شد برای اولین بار در طول سالهای تحصیل و خدمت روانه ترمینال جنوب بشم

وقتی از پلکان اتوبوس بالا رفتم هرچی چشم چرخوندم جایی واسه نشستن پیدا نکردم

گفتم آقای راننده من کجا بشینم؟

گفت بیا روی پای من بشین،خب اون بقچه ات رو باز کن یه تیکه از اون لباسهات رو دربیار بنداز زیرت دیگه

منم که حسابی خورده بود تو پرم همونجا ولوو شدم

کفشهام رو گذاشتم زیر سرم و چشمهام رو بستم

حالا که فکر میکنم کلی اعتماد به نفس داشتم وسط اونهمه دختر پسر ژیگول

هراز چند گاهی مسافرین تشنه لب که آب میخواستند یا قضای حاجت داشتن من رو زیر پاهاشون لگدمال میکردند ولی من دیگه حسی تو بدنم نبود

باز هم یه گنبد و بارویی ما رو نجات داد

چند نفر از زائرین نزدیک تهران پیاده شدن و ما هم لذت صندلی و مصاحبت با یک خانوم محترم نصیبمان شد

این قسمت از داستان به دلایل امنیتی سانسور میشود

وقتی از اتوبوس پیاده شدم دیدم ترمینال قیامته

نمیدونید چقدر شلوغ بود   آخه شب نیمه شعبان بود و چند روز تعطیلات

دنبال ماشین آزادی میگشتم

 

یه دفعه یه اتوبوس اومد و داد زد:آزادی آزادی

اونموقع زیاد به این کلمه حساس نبودند بار منفی نداشت

ما هم کشون کشون خودمون رو رسوندیم

در حین سوار شدن یه نفر زور میزد که زودتر از ما سوار بشه

 میخواستم برگردم بهش بگم چه خبرته عمو؟اینجا دیگه شهر خودمونه

از شهرستان اومدی میخوای زور بگی؟

یه دفعه با دیدنش خشکم زد

کیامهر بود،اونم دانشگاه بود و داشت از شهرستان میومد

آخه مگه میشه،اینهمه اتفاق دست به دست هم داد تا من امشب ترمینال جنوب باشم و تو اونهمه شلوغی من و کیا همزمان سوار اون اتوبوس بشیم

با دیدنش انگار دنیا رو بهم داده باشن

 

کلی حرف زدیم    رفتیم ساندویچ خوردیم(یادم نیست کی حساب کرد و این از من خیلی بعیده) کم مونده بود بریم میدون آزادی و یه عکس با لباس رزمی جلوی میدون بگیریم

 

خدا رو شکر میکنم که همچین دوستی دارم

کمتر خاطره ای رو پیدا میکنم که ردی از کیا تو اون نباشه

وقتی از تهران رفتیم محله شون دوستی با اون بود که بهم آرامش میداد

یادش بخیر روزهایی که داستانها و شعرهات رو برام میخوندی   

شب هایی که تو ماشین بابات مینشستیم و حبیب و هایده گوش میکردیم  

روزهایی که خونه مکان میشد و تو با تلفن مشغول میشدی و من میگفتم:

تلفن که سوخت فدای سرت ،بیا سوسیس و سیب زمینی (غذای تخصصی من)سرد شد 

  

وقتی فوتبال بازی میکردیم و تو یه تیم بودیم،هیچکی جلودار ما نبود حتی فیاض 20 درصد

من میشدم رونالدو و تو استاد اسدی  

 

یادته اون عادت گوسفندی رو؟

هرروز عصر میرفتیم تو محله دوری میزدیم اصلا فکر بد نکنید ما بچه مثبت بودیم 

پای ثابت این گشت و گذار هر روزه، بستنی یا آب هویج بستنی بود   

چقدر سخت بود اون یه سالی که از پیش ما رفتی

با اینکه فاصلمون دو تا کوچه بیشتر نبود ولی خیلی دلم گرفت 

 

عاشقی رو با هم تجربه کردیم و به سرانجام رسوندیم  

اصلا جنس دوستیمون فرق میکرد یه جورایی مثل دوست دختر پسرا

مدیونید اگه فکر کنید من دختره  بودم   

اگه حرفی داشته باشم که بخوام کسی ندونه حتما به تو میگم   

من رو با دنیای مجازی و وبلاگ آشنا کردی و اینجا هم کلی دوست خوب بهم دادی

اگه تشویقهای تو نبود شاید هیچوقت وارد این دنیا نمیشدم   

وخیلی خاطرات قشنگ دیگه که اینجا فرصت گفتنش نیست

ممنون خدا از این لطفت در حقم

 

 

پی توضیح نوشت:به کوری آمریکای جهانخوار این دوستی همچنان پابرجاست

و ایشاا... تا همیشه هم میمونه

 

پی دعا نوشت:فقط ایکاش این دوست ما رنگش رو هم اصلاح میکرد تا دیگه هیچ

حرف و حدیثی بینمون نباشه

 

پی نوشت:اگه این چند روز کمتر به دوستان سر زدم به حساب بی معرفتی نزارید

یکم گرفتار بودم  

  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo