X
تبلیغات
رایتل

فرشته کوچولو!!!!!!

سه‌شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:26 ب.ظ

 

  

 درود بر کسانی که مرگشون هم خاصه

 

پیش نوشت:از همه دوستان عذر میخوام که بخاطر درگیری کاری کامنت ها بی جواب میمونن. 

به همین دلیل فوق الذکر(به محل دلیل توجه شود تا اشتباه نرید)با اینکه میخونمتون ولی کمتر تونستم کامنت بزارم. 

این پست هم چند وقتی بود نوشته بودم ولی دکمه انتشارمون(انتشارشون)خراب بود مونده بود رو دستمون امروز با زور فرستادمش.

  

شنبه صبح داشتم میرفتم(چند هفته پیش).اینکه کجا میرفتم بماند 

من که قرار نیست همه اسرارم رو اینجا توضیح بدم  

در حین رانندگی با همراهمان که ایندفعه آنتن داده بود صحبت میکردیم 

(قبض رو بزار تو جیبت من رو از جریمه نترسون.به اصطلاح میگن.....) 

یه دفعه یه بچه با کیف مدرسه در دست٬دست تکون داد 

مسیری که میرفتم خارج شهر بود و رفت و آمد کم 

اول اهمیتی ندادم و رد شدم بعد انگار یه صدایی بهم گفت:  

 

 

 

 

  

کوووووورش اگه نگه نداری و این بچه رو سوار نکنی میری زیر تریلی 

(هرگونه وابستگی سببی و نصبی این صدا رو به هموطنان غیور قزوینی رد میکنم)  

همون ندا گفت شاید پولی تو کیف بچه باشه 

من همیشه وقتی از خونه میام بیرون درست و حسابی اطراف رو نگاه میکنم 

منتظرم تا یه روزی گوشه خیابونی یه گونی پر پول پیدا کنم 

شماهم احیانا اگه روزی پولی پیدا کردید مال منه بیارید تحویل بدید و  

از دعای خیر من بهره مند شوید.باشد که سعادتمند شوید

به هرحال وایستادم و دنده عقب گرفتم 

پسر بچه که سر و وضع مرتبی هم نداشت با خنده سوار شد  

یه کیف کهنه هم دستش بود 

فکر کردم خدا این بچه رو فرستاده ٬حتما تو کیفش هم پر پوله نه پر از ربع سکه شایدم دلار و پوند

اونموقع هنوز ربع سکه تو بانکها توزیع نمیشد و قیمتش از دیوار بالا میرفت

گفتم کجا پیاده میشی؟ 

 گفت:سر چهارراه پنجم

همچین که نشست با صدای بسیار مظلومانه ای گفت: 

عمو من قبلا سوار ماشینت نشده بودم؟گفت آخه چند روز پیش سوار ماشینی شدم که شبیه ماشین شما بود.آقاهه گفت برام ۲ تا کتاب گاج میاره 

منکه نمیدونم این گاج یا همون کاج چیه ولی چون به نفعم نبود گفتم من نبودم 

هنوز منتظر بودم کیف رو بده بهم و یه دفعه غیب بشه 

بهش گفتم اینجا چکار میکنی عمو؟(تو دلم گفتم:اینجا چه غلطی میکنی یا میخوری؟) 

گفت عمو امروز نرفتم کلاس٬رفته بودم سر خاک بابام بعدش هم رفتم پیش دوستم  درس بخونم 

بابام کارگر ساختمون بود پارسال با همکارش تو طبقه پانزدهم برج  روی داربست بودن که 

پرت شدن پایین و به قطعات مساوی تقسیم شدن 

چون با هم قاطی شده بودن نشد پیوندشون بزنن و من تنها شدم 

باید ۵۰۰۰ تومن بدم کتاب گاج بگیرم 

بابابزرگم خیلی بده  

هر روز اونقدر من رو میکشه تا بمیرم 

باید ۵۰۰۰ تومن بدم کتاب گاج بگیرم 

اونقدر بده که من رو مجبور میکنه ساعت ۱۰ صبح بیدار شم برم نون بخرم  

باید ۵۰۰۰ تومن بدم کتاب گاج بگیرم 

تو همین حین زیپش رو باز کرد(زیپ کیف) 

گفتم حتما میخواد سکه ها رو بده 

دو تا کتاب از توش درآورد و گفت این کتابهای گاج رو یکی براش خریده 

باید ۵۰۰۰ تومن بدم کتاب گاج بگیرم 

ولی چیزی که من دیدم کتاب گاج نبود 

من هم مثل آمهای گنگ فقط جلو رو نگاه میکردم 

یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت پیاده میشم 

آخه عمو اینجاکه چهارراه دومه 

باشه همینجا پیاده میشم 

با نیش ترمز من سریع پرید پایین در حالیکه داشت زیر لب غر میزد شایدم فحش میداد

تو آینه دیدمش که داشت واسه ماشینهای دیگه دست تکون میداد 

یعنی فرشته کوچولوی من ربع سکه ها رو میخواست به کس دیگه ای بده؟؟؟؟!!!!  

 

فرشته کوچولو من رو با یه عالمه سوال تنها گذاشت... 

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo