X
تبلیغات
رایتل

۱۰۱ ۱۰۲ ۱۰۳.......۱۱۰

سه‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 11:46 ب.ظ

 

دوستانی که پست همسایه های بنده رو خوندن  

حتما میدونن که ما یه همسایه فضانورد داریم 

این همسایه ما معمولا خونه نیست  

فقط بعضی وقتا که میخواد بره سیر و سلوک سر راه یه سر هم میاد خونه 

از اونجایی که شبها ترافیک فضایی کمتره و  

معمولا از توپولف (یه نوع مامور چاق روسی) خبری نیست و احتمال برخورد کمتره و 

شرایط امن تر پس ما حال خوابیم و کمتر توفیق زیارت ایشون رو داریم 

 

تا اینجای داستان رو داشته باشید تا بگم که بنده پریشب خیلی دیر خوابیدم و 

دیروز در کل روز با چشمان کاملا بسته(عجب فیلمی بود٬یاد اون زوج رویایی بخیر) رانندگی 

میکردم و ا... بختکی راه خونه رو پیدا کردم واسه همین تصمیم گرفتم زود بخوابم 

تا قر و فرم تموم بشه و برم تو رختخواب ساعت ۱۲ شد 

بازم عین چی کیف میکردم که تا صبح کلی مونده 

منم که تا چشمام رو میبندم خوابم میبره.واسم شده آرزو که ۵ دقیقه بعد از دراز کشیدن تو 

رختخواب رو ببینم٬هرکی دیده واسه منم تعریف کنه 

 

 

القصه چشمانم تازه گرم شده بود که در خواب احساس پریشانی کردم 

فکر کردم مردم و رفتم اون دنیا و این سر و صدا هم ناشی از درگیری هست که بین حوریان درگرفته از برای اینکه من رو متعلق به خودشون کنن.منم حسابی کیفور بودم 

یکم که گذشت دیدم اینا دارن به هم فحش های ناجور میدن از اونایی که من حتی وقتی بهشون فکر میکنم شرمنده میشم چه برسه به خودش 

گفتم نکنه اینجا جهنم باشه و قرار بر این است که بلایی سخت بر سر ما نازل کنن 

واسه همین درز چشمانم رو باز کردم دیدم هلیا بانو پریشان نشسته و داره من رو نگاه میکنه 

گفتم چی شده؟تموم شد؟حوری ها رفتن؟اینجا بهشته یا جهنم؟من هنوز کلی کار انجام نشده داشتم.الان که وقت قیامت نبود 

گفت پاشو جمع کن خودت رو٬قیامت کجا بود؟همسایه مون باز اومده و  داره داد و بیداد میکنه با خانواده اش 

جالبه این بنده خدا رو به خونه راه نمیدن و چند وقت یه بار میاد از پشت حفاظ تهدیدی میکنه و میره.ما هم معمولا دخالت نمیکنیم.بالاخره درگیریه خانوادگیه و ایشون هم فضانورد،که اصلا قابل پیش بینی نیست 

هرچی صبر کردم که باد کله اش بپره و آروم بشه دیدم نه٬صدا رو انداخته بود ته گلو و مثل خواننده های اپرا فریاد میزد حالا ساعت چنده؟یک و نیم نصفه شب 

 

گفتم اگه پاشم برم٬میگیرم میزنمش واسم دردسر میشه(چیه خیلی تابلو بود؟حالا یا اون میزد یا من.چیه باز؟خب اگه اینجوری خیالت راحت میشه چششششششششششم٬ترسیدم برم نصفه شبی حوری که نصیبمان نشد هچ یه کتکی هم بخورم.خوشتون میاد ضایع بشم؟) 

پیش خودم فکر کردم تو این مملکتی که همه چی براساس قانونه چیزی بهتر از مدد جستن از قانون نیست.سریعا جستی زدم و با یه پشتک و بارو خودم رو به گوشی تلفن رسوندم.مثل برق و باد گوشی رو برداشتم با مصیبت شماره ۱۱۰ رو گرفتم(نصفه شبی هرچی گشتم یه دونه ۱ بیشتر پیدا نمیکردم والا با این تلفن هاشون)چند بار زنگ زدم و کسی گوشی رو برنداشت بالاخره با سماجت من طرف قید بقیه خوابش رو زد و جواب داد.تا گوشی رو برداشت اسمش یادم رفت 

نمیدونم صغری 13 بود یا کبرا 11 یا اصلا اکبر 12

گوش کنید به مکالمات من و ایشون.البته توجه داشته باشید که در تمام مدت مکالمه بنده را با معشوقه شان اشتباهی گرفته بودن و نمیدونید با چه عشوه ای صحبت میکرد: 

-سلام قربان 

-سلام 

-عزیز جان من از... تماس میگیرم این همسایه ما الان یه بلایی سر خانواده اش میاره 

-واسه چی؟ 

-آخه مواد مصرف میکنه 

-چجور موادی؟ 

-چه میدونم حتما شیشه یا کراک دیگه 

-الان چی داره میگه؟ 

-آقا من خجالت میکشم بگم 

-راحت باش برادر غیر از من و شما که کسی اینجا نیست
-شما فکر کن داره اقوام درجه یکتون رو مورد عنایت قرار میده 

-غلط میکنه.آقا آدرس دقیق رو بده ببینم 

-............................... 

-ما رسیدیم شما تشریف بیارید پایین شکایتتون رو مطرح کنید.سر راه اون آقا رو هم بیارید پایین 

-آقای محترم من نمیخوام دخالت کنم فقط میخواستم شما بیایید یه تذکری بدید 

-خب تذکر رو خودت بده دیگه.من رو بیدار کردی که بیام تذکر بدم؟بیکاری تو؟باید بیایی پایین.اگه ما تذکر بدیم و بریم و طرف دوباره سروصدا بکنه شما دوباره زنگ میزنی 

-نه آقا من زنگ نمیزنم 

-چرااااااااااااااا،زنگ میزززززنیییییی (این قسمتش رو خیلی با عشوه گفت )

-حتما باید یکی کشته بشه تا شما بیایید؟ 

-تهدید میکنی؟مثلا کیو میخوای بکشی؟هااااااااااااا؟؟؟؟؟ 

-آقا اصلا من غلط کردم.من خودم مواد زدم.ولش کن برو بخواب  

-حالا چرا عصبانی میشی؟داریم حرف میزنیم.من همون اول نیروها رو اعزام کردم الان میرسن 

 

تو همین حین صدای یکی از همسایه ها تو راهرو اومد،من عصبانی گوشی رو قطع کردم و رفتم ببینم چه خبره  

همسایه ما که انگاری یه جورایی از بر و بچ گل آگاهی بود داشت طرف رو تهدید میکرد.منم که اوضاع رو مناسب دیدم در رو به اندازه 4 انگشت باز کردم طوری که فقط دماغم رد میشد  

گفتم راست میگه دیگه(فقط در همین حد.شک دارم غیر از خودم کسی صدام رو شنیده باشه) 

بعد اومدم تو به هلیا بانو گفتم آخر مجبور شدم برم خفه اش کنم،شرمنده یکم خشونت نشون دادم شما نباید این صحنه ها رو میدیدی،والاااااااا 

هی پیش خودم میگفتم الانه که مامورا برسن.کاش زنگ نمیزدم این که آروم شد.الان مامورا از در و دیوار میریزن تو خونه و این بنده خدا رو میگیرن.آبروش میره.هی وای من 

دراز کشیدم و خودم رو زدم به خواب.همچین که چشمم گرم میشد با کوچکترین صدایی از خواب میپریدم:یه بار با صدای دزدگیر ماشین،یه بار با صدای آژیر آمبولانس و دفعه بعد با صدای آروغ بعد از شیر خوردن بچه همسایه و بعد... 

صبح تو راه پله ها چشم میچرخوندم شاید مامورا گوشه موشه ها قایم شده باشن و بخوان همسایه رو غافلگیر کنن ولی خبری ازشون نبود 

تو راه هرچی ماشین پلیس میدیدم فکر میکردم دارن میرن خونه ما 

تا ظهر 10 بار به هلیا بانو زنگ زدم تا ببینم بالاخره مامورا رسیدن یا نه 

راستش دیگه نگرانشون شدم یعنی کجا ممکنه مونده باشن؟شاید آدرس رو اشتباه رفته باشن  

شما اگه دیدیشون آدرس خونه ما رو بدید یا یه تماسی با من بگیرید و یه خانواده رو از نگرانی نجات بدید 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo