X
تبلیغات
رایتل

و آنگاه که زائری میرسد

شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:29 ب.ظ

 

نظرتون درباره شغل قضاوت چیه؟

دوست دارید قاضی بشید؟درآمدش چقدره؟شرایطش چیه؟

واا... من شنیدم قضات چک سفید امضا میگیرن

شرایطش هم برمیگرده به اینکه تو چه مملکتی باشید

(شرایط قضاوت تو دیار ما خودش یه پست جداگانه میطلبه که شاید یه روز نوشتم)

هول نشید اینجا سایت غوه غزاعیه نیست و قرار نیست شما استخدام بشید

قثط یه مشکلی بین من و هلیا بانو پیش او مده که ازتون میخوام شما قضاوت کنید و

بگید که کی راست میگه.درسته که همیشه خانوما راست میگن ولی این رو کلی پرسیدم

حالا بریم سر اصل مطلب:

 

 

دو روز پیش چتر افطار رو در خونه مادر هلیا بانو باز کردیم

خدا قسمت هموتون کنه عجب سفره ای بودا

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد(یا برعکسش.فرقی نمیکنه که در اصل مطلب اثر نمیزاره)توش پیدا میشد

بعد از اینکه انبان شکم رو تا سرحد انفجار پر کردم(اونقدر غذا خوردم و انرژی ذخیره کردم که بعید میدونم شتر با اون کوهان عظیمش بتونه درصدی اندک از این انرژی رو دخیره کنه)خواستم دراز بکشم تا مبادا ذره ای از این انرژی هدر بره که ناگاه گوشیم زنگ خورد 

یکی از همکارا بود.گفت قراره دوستمون(شاید بشه گفت همکارمون یا رئیسمون یا تاج سرمون یا عزیز دلمون)امشب از مکه میاد.ایشون فرمودن که حدود ساعت 2 میرسه 

احساس کردم یه صدایی از درونم میگه:چه نشسته ای که داره دیر میشه 

وقتی داستان به اینجا رسید بازی بارسا و رئال شروع شده بود(رئال رو نمیشناسید؟ای بابا همون تیمیه که هر سال به بارسا میبازه دیگه)دل کندن از بازی سخت بود ولی چاره ای نبود باید میرفتم.ماشین رو آتیش کردم و به سمت مهرآباد راه افتادم 

چشمتان روز بد نبینه تا حد مرگ خوابم میومد.یهو چشم باز کردم دیدم ساعت 1 شده و من رسیدم فرودگاه

دیدم داخل سالن حجاج،پرنده پر نمیزنه.تو تلویزیونها نوشته پرواز تاخیر داره و حالا حالا ها باید اونجا سماغ بمکم 

اونجا 8 تا تلویزیون بود که همشون داشتن تاخیر همین پرواز رو نشون میدادن.میمردن یکیشون فوتبال پخش میکرد

خلاصه رفتم ولوو شدم رو صندلی.یه جورایی تو مایه های همین آقاهه که تخت روبروی من خوابیده بود 

 

 

 

حالا که باید میخوابیدم خوابم نمیبرد.هرچی گاو و گوسفندو الاغ بود شمردم ولی بازم افاقه نکرد.آخه وسط شمارش،گاو و گوسفندها با مال بقیه قاطی میشدن

یه دفعه یه فکری اومد تو ذهنم.یه چیزی بهم میگفت واسه چی نشستی؟پاشو یه کاری بکن

هی با خودم ور رفتم یعنی با مغزم کلنجار رفتم تا بالاخره فهمیدم باید چکار کنم 

سریع از سالن زدم بیرون خواستم با ماشین برم سر مزارع پرورش گل که دیدم نه بابا اینجا هم گلفروشی داره.ته جیبم رو گشتم دیدم هنوز چند تومنی توش پول هست(تومن از نوع بدون هرگونه دخل و تصرف در صفرهاش)

خواستم سبد گل بگیرم ولی پیش خودم گفتم نه اینکار درست نیست،کاری که این دوست ما انجام داده در حد قهرمانی در المپیکه پس منم باید متناسب با اون عمل کنم اینجوری شد که یه حلقه گل گرفتم  

 

یه پارچه هم تهیه کردم و روش نوشتم:از اینکه دو هفته رفتی اونجا و واسه خودت گشتی و همه جا رو زیارت کردی و جیب عربها رو پر پول بنده به نوبه خودم بسیار مشعوفم.آب اونجا هم گوارای وجودتُ٬خاکش هم گوشت بشه بچسبه به تنت.کلا دمت گرم که رفتی و اومدی  

پرواز حدود ساعت  4 نشست زمین.منم چند ساعتی به شغل شریف سماق میک زنی ادامه دادم و از مناظر زیبای اطراف بهره بردم.

وقتی زوار شروع کردن به وارد شدن تو سالن من خودم رو از لای جمعیت رسوندم ردیف اول

چشمام از حدقه زده بود بیرون و داشتم دنبال سوژه موردنظر میگشتم

هرچند که بوش رو از وقتی هواپیما نشست رو باند حس میکردم 

از دور دیدم داره میاد.همچین که از درب رد شد غافلگیرش کردم.تا پاش رو بلند کرد واسه قدم زدن از پشت شیرجه زدم زیرش و بلندش کردم.حالا اون روی کول من بود و من داشتم با صدای بلند میگفتم آقا مدیره،خود مدیره..... 

دیدم این شعار زیاد با روح معنوی این مکان سازگار نیست پس داد زدم برای سلامتی حاج مدیر مدبر ... صلوات 

با همون وضعیت یه دور افتخار تو سالن فرودگاه زدم تا حسابی مهر و محبتم واسش جا بیفته و احیانا هیچ نکته مبهمی براش نمونه

ناگفته نمونه که حلقه گل هم همزمان با کول کردن انداخته بودم دور گردنش 

خودم  رو رسوندم به یه صندلی و گفتم شما استراحت کن تا من بیام

سریع چمدونهاش رو برداشتم (لامصب زیاد هم بود 5بار مسیر رو طی کردم تا همه وسایلش رو بیارم)

همچین که ایشون بلند شدن تا به سمت ماشین حرکت کنن خودم رو به پاهاش رسوندم و کفش هاش رو از پاش درآوردم.هرچند کفشش 2 شماره ای به پای من کوچیک بود ولی با مصیبت پام کردم و لنگون لنگون چند قدمی راه رفتم تا شاید زیارت زودتر قسمت منم بشه 

خلاصه همه وسایل رو تو صندوق جا دادم و گیر دادم که من باید برسونمت خونه تون

از اون انکار و از من اصرار.دیدم اینجوری نمیشه،به زور فرستادمش تو ماشین و در رو بستم

کدوم ور برم؟

واااااااااااااااااای جایی که گفت دقیقا مخالف حهت خونه ما بود.شانس آوردم شب بود و خیابونا خلوت.وقتی رسیدیم خواستم محبتم رو بکنم تو چشمش و کولش کنم ببرم بالا که دیدم خونه شون آسانسور داره 

دیگه کار من اونجا تموم شده بود و باید برمیگشتم خونه.از کورش فقط جنازه ای مونده بود.لطفی که خدا به من کرد این بود که تونستم با چشمهای نیمه باز مسافت حدود 1 ساعته رو رانندگی و جنازه ام رو راهی تختخواب کنم.با این حساب که من اون شب فقط 1 ساعت خوابیدم هنوز هم مشکل کم خوابی ام حل نشده 

این داستان چه ربطی به قضاوت داشت؟

بعد این جریان هلیا بانو بنده را متهم به پاچه خواری نمودن.شما قضاوت کنید،تو این جریان چیزی غیر از ابراز محبت اونم بصورت خالصانه دیدید؟من که میدونم شما با نظراتتون من رو مدیون خودتون میکنید و نیاز به هیچ گونه وعده و وعید و تهدیدی نیست.شما همگی بچه های خوبی هستید ماشاا... 

 

پی روایت نوشت:میگویند روایت شده است هرکس به بدرقه زائری برود آنهم در نیمه شب همانا خوابش به فنا رفته است و خودش به خطا  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo